در گذشته هر آدمی چیزهایی است که از یادآوری آنها شرم دارد!
خواستن زوركي
سپتامبر 2, 2008مردم فرياد ميزدند ما ديگه تو رو نميخواهيم!اما او همچنانكه به آنها ميخنديد در دلش ميگفت:مگه به دهن شماست؟!
عروسي كليه پيوندي
سپتامبر 1, 2008به دخترش گفته بود براي خرج عروسي و تهيه جحازمجبور است چند روزي به شهرستان برود. حالا در شب عروسي چهره اش خسته تر از هميشه بود.به اصرار مهمانان بلند شد تادر شب عروسي آخرين دخترش شادي كندهنوزيك دقيقه نگذشته بود نقش بر زمين شد و از حال رفت .خون از پهلوي چپش به لباسش تراوش كرده بود .يكي لباس را پاره كرد !بخيه ها باز شده بود .دختر را صدا كردند !دختردر حاليكه به پهلوي پدرش و جاي خالي كليه از دست داده اش خيره شده بود اشك در چشمانش جمع شد!
نان خشك و پيرزن
آگوست 31, 2008تنها نشسته بود و به در چشم دوخته بود قرار بود بياد نامه داده بود كه مياد چشمانش از بيدار خوابي سرخ شده بود تكه ناني كه از ديروز جلويش بود هنوز تموم نشده خشك شده بود ليوان آبي كه هنوز نيمه پر بود داشت نگاهش ميكرد .در به صدا در امد 1بار 2بار 3بار !كسي خونه نيست؟1اينجا خونه مادر عبدالحكيمه؟!نه مثل اينكه كسي نيست.بريم خوب شد كسي نبود در را باز كنه وگرنه مجبور ميشديم بهش بگيم پسرت تو كاميون اتباع غير مجاز بوده و تصادف كرده و مرده!پيرزن افتاد ليوان شكست نان خشك خيس خورد!